تبليغاتX
(پرانتز بسته)
همه چی
 
وقتی بعد از مدت ها از به یه جایی سر بزنی خیلی چیزا برات عوض شده

بعضی ها وقت ها هم یا دوستاتو یادت رفته، یا آدما اون جوری که باید برات نیستن یا خیلی از چیزا رو فراموش کردی و یا هزاران " یا " دیگه...

داستان امروز به وبلاگ سر زدن من بعد از حدود 5 ماه همینه...

امیدوارم پاینده باشید.

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه چهارم خرداد 1390  |
 تسلیت دیرهنگام و بازهم شرمنده از دیر آپ کردن
سلام به همه دوستان خوبم

شرمنده، بازهم مجبورم بگم عذر می خواهم از اینکه دیر آپ کردم

هر کدام از شما که به وبلاگ من سر زده اید، حتما با خودتان گفته اید که " چقدر تنبله "

حق با شماست، کم کاری از من بوده و البته بی حوصلگی برای آپ کردن هم در این موضوع دخیل

ناگفته نماند که یک بخشی هم به دلیل مشغله کاری و ذهنی، اما در هر حال خوشحالم که دوباره توانستم یه چیزایی اینجا بنویسم و از حال و احوال شما با خبر بشوم.

خیلی رسمی هم نوشتم، خودم می دونم، خواستم یک تنوعی باشه تا یک کمی از حالت خودمونی در بیاد نوشته هام.

در هر حال برای همه شما آرزوی موفقیت دارم و توی این ماه های محرم و صفر که نتوانستم برای عرض تسلیت مطلبی بنویسم، از همه شماها التماس دعا دارم.

یا علی مدد

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه نهم دی 1389  |
 روزی دست خداست...
بازهم شرمنده، عذر می خوام که دوباره با تاخیر آپ کردم

قول می دم بعد از این بیشتر بیام

حتما این رو همه شما شنیدن که " روزی دست خداست " می دونم که جواب همه مثبته ولی عده کمی هستند که به عمق این حرف پی می برن تا اینکه یک روزی نویت همه می شه و خدا این موضوع رو بهتون به عینه نشون می ده تا بعدش بیشتر قدر دانش باشی و قدر بدونی...

اینکه از بدیهیاته اما واقعا بعضی وقتا درباره بعضی چیزا جای تعقل بیشتری هست، هرچند موضوع خیلی موضوع بدیهی و روشنی باشه.

برای من که اتفاق افتاد . جز خدای بزرگ نباید از هیچ کس بخوای.

اندر احوال خودمم اگر بخوام بگم و دوستان هم جویای حال این حقیر باشند، الحمدالله خوب و مشغول به کار..

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نوزدهم مهر 1389  |
 روز از نو روزي از نووووووووووووووووووووو

 خوب بهتر بود اينجوري شروع مي شد؛ اين شروع يه شروعي دوباره اما در حيطه قبليه...

خداخواست و هنوز از مهر جدا نشده بودم چند جايي پيشنهاد كار شد كه دوستان در جريان هستن، يعني خبرنگار جماعت نمي شه يه اتفاقي اونم درباره همكارش بيفته اما خبر نداشته باشه.

از اون چند جا بالاخره يكي انتخاب شد براي كار ثابت، چون معمولا همه يه آب باريكه ماهيانه براي خودشون  دارن بعد مي رن سراغ كارا و نيمچه كارا...

جاي جديد كه اسمش "همشهري محله" است قطعا شرايط بهتري نسبت به مهر داشته كه انتخابش كردم، اينبار اونجا در كسوت سردبيري يك محله؛ به قول دوستمون كه براي شروع به كار باهاش صحبت كردم " اينجا نوشتنت نوشتن واقعيه، از زبان دل مردم و براي كارايي كه براي اونا انجام مي شه و نميشه" دوستمون مي گفت: " ببين حاج مهدي، به مجموعه ما اضافه شدي يه وقت نگي پرستيژ كارت مي آد پايين و اينجا خبري از مجلس و رياست جمهوري و وزارت كشور و اين چيزا نيست...  اينجا بايد 5 ساعت مفيد وقت بزاري و از مردم و براي مردم بنوبسي" منم كه واقعا از شرايط قبلي، كار تكراري و سركله زدن با آدمايي كه بعضا هيچي نمي فهمن !!! خسته شده بودم و يكي از دلايل استعفاي چندباره ام توي مهر همين بود صدام رو صاف كردم و گفتم " داداش اگه مي بيني من امروز اومدم اينجا در حالي كه چند جاي ديگه با روال كاري قبلي اما پرداختي بهتر بهم پيشنهاد كرده بودن، فقط و فقط به خاطر اينه كه از اون فضا دور باشم و مدتي رو دم خور مردم بشم‌ "

خدا رو شكر فقط با عنايت و توكل به خودش هم شرايط بهتر از جاي قبليه هم من راضي...

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و نهم مرداد 1389  |
 معرفي خودم!!!
بعد از چند سال كار توي يك مجموعه رسما روز شنبه اين همكاري به پايان رسيد.

البته تموم شدن اين همكاري به دليل عدم علاقه خودم به فعاليت توي اين مجموعه خبري بود.

از دوستاني كه تا پيش از اين من رو به اسم مهر مي شناختن مي خوام كه ديگه با اين مجموعه من رو نشناسن، البته اينم به دليل مسائلي خاص و بحث هايي هست كه احتمال داره بعدا سوء تفاهم هايي پيش بياره.

در هر حال من تا شنبه هفته آينده قراره توي يك مجموعه خبري ديگه فعال بشم. هر وقت توافق نهايي حاصل شد مجموعه خبري جديدم رو كه بعد از يك هفته استراحت كار خودم رو اونجا شروع مي كنم بهتون معرفي خواهم كرد.

خدا كنه اون جايي كه مديراي مجموعه قبلي باهاش مشكل دارن، نرم! ولي توي اين شرايط كاري هر جا كه پيشنهاد مالي و شرايط بهتري داشته باشه رو انتخاب مي كنم.

راستی مشکل خونه همچنان وجود داره و متاسفانه هنوز یه جای مناسب پیدا نکردیم....

براي خودم و شما آرزوي موفقيت دارم. مهدي آ... مهر  (((براي اين نام مستعار به زودي يك سري توضيحات دارم كه بهتون مي گم)))

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه سوم مرداد 1389  |
 فایده نداره، گشتم نبود؛ نگرد نیست
چی به ذهنتون می رسه؟؟؟

فکر می کنین چی می خوام بگم؟؟؟ انتقاده!؟ پیشنهاده!؟ سئواله!؟ جوابه!؟ دوست داشتنیه!؟ غیر دوست داشتنیه!؟ بیست سئوالیه!؟ چند بار می تونی حدس بزنی!؟ شایدم سی سئوالیه!؟

نه، زیاد به دوگوله های محترم فشار نیارین، خودم توضیح می دم. به پست قبلیم یه نگاهی بندازین؛ چی می بینین؟؟؟  جواب  سئوال من اینه؛ همونی که توی تیتر مطلب می گم نیست!!!؟

البته قیمت خونه اومده پایین، ولی خونه نیست، نمی دونم چند وقت پیش یه آماری داده می شد که توی تهران چندین هزار خونه خالی از سکنه (اگه اشتباه نکنم ۳۰۰ هزار تا) وجود داشت؛ اما حالا اینکه کجاست و چرا خالیه و قیمت اجاره خونه ها که با خیلی هاش می شه توی بقیه شهرای دیگه کشور خونه خرید، چرا اینقدر بالاست؟؟؟ رو نمی دونم...

فکر می کنم برای این قضیه باید بگیم وزارت مسکن یه راه حلی پیدا کنه؛ یه مسکن مهری، اجاره به شرط تملیکی چیزی بزاره تا اجاره یه خونه کوچیک ۵۰ و چند و یا ۶۰ و چند متری به اندازه درآمد یه ماه یه خونواده نباشه.

جالب اینجاس که بعضی جاها هم می ری می گن آقا یه سوئیت ۲۵ متری داریم فلان قدر که البته  اونم  گرونه...

فکر کنم باید با شمشیر دنبال یک چادر ۱۲ یا ۲۴ نفره باشیم تا یه سر پناه داشته باشیم. البته اگه کسی از این کانکسای متحرکم سراغ داشت کامنت بزاره. اونوقت می ریم توی فرمانیه علمش می کنیم بعد هر کی آدرس خواست می گیم خونمون فرمانیس.... !!!!

البته مثل اینکه قسمت نیست وبلاگ من زودتر از یک ماه آپ بشه. بازم برای تاخیر عذر می خوام.

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه هفدهم تیر 1389  |
 دردسرهای اجاره نشین ها یا آنچه سخت تر خانه پیدا کردن
خوب دوباره هم طبق معمول سلام، اینبار قصد دارم به زبان رسمی یکی از معضل های اجتماعی را معرفی کنم، البته فقط به این خاطر که خواسته باشم تنوعی به نوشتن بدهم، برای یک دفعه هم که شده از عامیانه نوشتن خودداری می کنم.

ماجرای اجاره نشین ها حتی در قالب فیلم و سریال و داستان و هر شکل دیگری که بتوان برای آن تصور کرد، سخت به واقعیت نزدیک می شود، اگرچه ممکن است بخشی از واقعیت های اجاره نشینی در این اشکال برای مخاطب به تصویر کشیده شود؛ اما در مجموع بازهم جوابگو نیست. برای همین من قصد دارم تا با نوشتن بخشی از مشکلات مردم در این خصوص، گوشه ای از ماجراهای دردسر ساز اجاره نشینی را از طریق زبان بیان به تصویر بکشم. " تا اینجا که فکر می کنم به قول یکی از بچه ها خیلی مضحک بود، خیلی مضحک بود"

ماجرا از آنجایی شروع شد که بیش از یک ماه دیگر تا پایان قرارداد خانه ای که در آن زندگی می کنیم باقی نمانده است، " البته توی گیومه عرض کنم که این مشکل هر سال است؛ چون سطح توقعات انسان سال به سال بیشتر می شود" بنابراین به ناچار و به دلیل آنکه تمایلی برای تمدید قرارداد نداریم، دست به دامن بنگاه و روزنامه و دوستان شدیم برای پیدا کردن یک خانه حدود ۶۰ تا ۷۵ متری، حوالی شریعتی از معلم به بالا و یا سیدخندان و مجیدیه شمالی و کریم خان و طالقانی و حتی در بعضی موارد تا جنت آباد و شهرآرا...

تا اینجای داستان که خوب پیشرفت اما به موضوع مالی که رسید ....." جمله خوب نمی توانم برایش پیدا کنم " چشمتان روز بد نبیند دوستان. این جملاتی که عرض می کنم خدمتتان شروع شد. " * پول پیش چقدر داری؟ * چقدر می تونی اجاره بدی؟ * مجردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا نمی شه آقا " نمی دانم هر کس بخواهد مجردی خانه بگیرد، جرم و جنایتی مرتکب شده است یا جزو آدمها بلانسبت دیگران به حساب نمی آید و یا یا یا .... الله و اعلم

سرتان را درد نیاورم. خلاصه، اجاره بالا، پول پیش زیاد، اگر هم با صاحب خانه باشی که دیگر خداوند متعال باید به فریادت برسد. البته یک نکته هم که در روزنامه ها آمده است و جدیدا هم فکر می کنم مد شده باشد، این است که می نویسند " ۷۰ متر دوخوابه، ۱۰م+۳۵۰ حتی به مجرد ".

 فکر می کنم با این وضعیت باید خارج از ایران یک خانه ای حدود ۵۰ - ۶۰ متر برای خودمان اجاره کنیم. شاید اجاره ها پایین تر باشد، پول پیش کمتر و .... بماند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دهم خرداد 1389  |
 " my hero " آرمان جوانان ایرانی...

سلام...

ببخشید واقعا اولین فرصت برای تکمیل کردن مطلب عید پیش نیومد.

اما بعد از کلی خالی بودن ذهن برای نوشتن مطلبی که بتونه به نوعی شما رو از خوندنش پشیمون نکنه، تونستم یه چیزایی برای نوشتن به فیوز فلیکول های مغزم برسونم. هر چند که دیر شد ولی خودم از این موضوعی که می خوام بنویسم خوشم اومد.

ماجرا از یک قضاوت زودرس نسبت به چند تا جوون شروع شد، جایی که عکس چند نفر که مدل موهاشون خاص بود، شلواری جینشون به قول خودمونی جوونای امروزی با کلاس بود و تی شرتایی که طراحی کرده بودن نمی دونم نشون دهنده حرف راست بود یا نه البته تا اون موقع؛ توی سایتای خبری و خبرگزاری ها و مجلات اومد.

اونا تی شرتایی طراحی کرده بودن که روش عکس شهدای دفاع مقدس طراحی شده بود. کار خیلی خوب و جالبی بود، اما یه عده می گفتن به اینا نمی آد. خوب اینم یه نظر بود. بین خودمون بمونه، راستش منم تا از نزدیک این دوستان رو ندیده بودم ته دلم می گفتم " به اینا نمی خوره" اما پای صحبتاشون که نشستم، با خودم گفتم فکرام در موردشون اشتباه بود. به فرض هم که بهشون نخوره؛ خوب اگه قبول کنیم با این کار می تونیم تا حدودی جلوی تهاجم فرهنگی یا نیل به غرب گرایی از حیث نوع پوشش رو بگیریم، کار خوب و ارزشمندیه. ضمن اینکه ما اینقدر اسطوره، قهرمان و افسانه های خوب، بزرگ، قدیمی و در تاریخ موندگار داریم که دیگه نه نیازی به نوشتن حروف انگلیسی روی تی شرتاس، نه نیاز به نمایش افسانه های جومونگ و نه نیاز به چاپ عکس فلان خواننده غربی...

حرف این جوونای خلاق در یک بند خیلی خلاصه این بود: کی گفته شهدای کشور ما مربوط به یک تیپ و گروه خاص با یک نوع پوشش خاصه؟ ، اگه به جای شهدای کشورمون که به حق لقب " my hero " "قهرمان من" بهشون داده شده روی این تی شرتا عکس مایکل جکسون، چگوارا و فلان خواننده یا اسطوره غربی چاپ می شد بهتر بود؟ ، چاپ عکس شهیدا روی تی شرتا هم باعث می شه تمایل به تی شرتای وارداتی کمتر بشه، هم شهدا رو بیشتر به جوونا می شناسونه، هر جوون ایرانی با هر نوع پوششی چه جین پوش با موهای مدل دار چه تیپای دیگه شهدای کشورش رو قهرمان خودش می دونه و اونا رو به غربیا یا شرقیا ترجیح می ده و ....

خوب در هر حال این یک بخش گزینشی کوتاه از صحبتای این جوونای خلاق بود. چون نمی خوام زیاد بنویسم که از حوصله شما هم خارج نباشه، فکر می کنم قضات با شما باشه بهتره ....

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389  |
 
نوروز آن است  که خود ببوید

نه آنکه عطار بگوید

عید همگی مبارک

به علت ذیق وقت مطلب تکمیلی رو بعدا می نویسم

امیدوارم سال خوب و خوشی داشته باشین

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و نهم اسفند 1388  |
 درد پایی کشیده ام که مپرس...!

سلام تقریبا بعد از یک ماه و اندی دوباره آپ می شم، البته اینبار واقعا می خواستم و دوست داشتم خیلی زودتر بیام و مطلب بنویسم، ولی در هر حال مشکلاتی پیش اومد که براتون تعریف می کنم؛ مشکلات ملال آور، درد آور، رنج آور و بالاخره هر چی آوار بود بر سر من آورد و نتیجه این شد که براتون تعریف می کنم.

پرده اول: ( جنس جور و دو تا خبرنگار نما) ماجرا از این قرار بود که بعد از کلی دردسر و استرس یه سفر رسانه ای به قشم داشتیم که الحق و الانصاف جای همگی شمایی که نبودین خالی بود، با جمعی از بچه های خبرنگار و البته دو تا خبرنگار نما که نمی خوام بیشتر از این جریان رو باز کنم. در هر حال از اونجایی که سفر تفریحی ـ کاری بود و بچه هایی هم که بودن همگی جنسشون حسابی با هم جور؛ خیلی خوش گذشت.

پرده دوم: (شکست، اونم چه شکستنی) خلاصه سفر تموم شد و ما اومدیم تهران. قرار بود برای عزاداری های دهه آخر ماه سفر بریم مشهد که اتفاقا این سفر همزمان شد با بازی نیمه نهایی تیم خبرنگارای مجلس که البته منم عضوش بودم. خیلی سبک سنگین کردم که برم یا بمونم بعد بازی برم، بالاخره تصمیمم بر این شد بمونم بعد بازی برم که " ای کاش قلم پام می شکست و نمی موندم برای بازی" البته شکستن که شکست اما به جای "قلم" "استخون زیر زانوم" شکست و از نعمت شکستن قلم پا بی بهره شدم. چند دقیقه ای بود که بازی شروع شده بود، توپ که به من رسید یاد دوران جوونیم افتادم با یه " یه پا دو پا " همچین توپ و رد کردم که بازیکن روبرو نفهمید توپ چجوری ازش رد شد، توپ رو پاس دادم و دیگه هیچی نفهمیدم. مثل اینکه یادم رفته بود زمانی که با یه استارت سرعتی توپ رو روی خط از همه بازیکنا رد می کردم و می ریختم روی دروازه خیلی وقته گذشته.... زمانی این فکرو با خودم کردم که دیگه کار از کار گذشته و کشکک های زانوم پیچیده بود. منم برای اینکه نگن کم آوردم از درد به خودم می پیچیدم.

پرده سوم: (دکتر بی سواد بود یا من دکتر بودم) بعد از تموم شدن بازی که البته بردیم و رفتیم فینال، به هر بدبختی بود خودمو رسوندم خونه و تا یکی از دوستا (علیرضا بهشتی) با امیر خانشون اومد و رفتیم بیمارستان ساعت شد یک بعد از نصف شب. البته اینبار بر خلاف همیشه "مهدی شمشیری" ساعت یک شب خوابش می اومد. ماجراهای توی بیمارستان از " لی لی " کردن من شروع شد تا اینکه برای اولین بار سوار ویلچر شدم." همه اینا به کنار همیشه خدا رو برای سلامتی باید شکر کرد، انصافا سلامتی بزرگترین نعمتیه که خدا به بنده‏ش داده؛ ماجرای تاسف بار تر این بود که توی اورژانس اون بیمارستان به اون درندشتی اگه می گشتی به تعداد انگشتای دست مریض پیر نمی دیدی، تا چش کار می کرد جوونایی بودن که هر کدوم به طریقی مریض یا حادثه دیده بودن"؛ بگذریم. عکس گرفتیم به دو سه تا دکتری که توی اورژانس بودن نشون دادیم، اما انگار از فرط خستگی و اینکه آخر شب بود بنده خداها خوابشون می اومد. یکیشون گفت: هیچیت نیست، پاشو. " یه لحظه فکر کردم، شفایی چیزی گرفتم. " گفتم: پام درد می کنه دکتر نمی شه. اون یکی دیگه اومد، عکسو یه نگاهی کرد و گفت: مشکوکه به یه اصطلاحی توی علم ارتوپدی که مربوط به شکستگی و پریدن استخون می شد. عکسو که داد به من، توی نور گرفتم و گفتم: ببخشید آقای دکتر، من که سر در نمی آرم ازش ولی این گوشه زانو همیشه اینجوریه؟ دکتر یه نگاهی کرد و بعد از مشورت با دو تا دیگه از همکاراش گفت: لبه استخون زیر زانوت پریده و باید عمل کنی. فقط بگم این جریانات تا جایی ادامه پیدا کرد تا اینکه پیش یه دکتری رفتم که فوق تخصص ارتوپدی و ترمالوژی داشت از آمریکا و بعد از معاینه زانوم گفت: با همین آتلی که به پات بستن اگه ۱۵ روز استراحت کنی و چند جلسه فیزیوتراپی بری خوب می شه.

پرده چهارم: ( حرم رفتن با ویلچر و مردمی که دلشون به حالم می سوخت) نمی خوام زیاد طولانی بشه فقط همین قدر بگم که این شکستن زانو برکتش سفر و اقامت ۱۰ روزه در مشهد و در کنار خانواده بود. البته توی این مدت فقط ۳-۴ بار توفیق شد برم حرم امام رضا(ع) که دو بار اونو با ویلچر رفتم. وقتی با ویلچر می رفتم حرم، مردمی که مشرف می شدن با یه نگاه ترحم و دلسوزی بهم نگاه می کردن. البته اونا نمی دونستن من سالمم و فقط پام شکسته وگرنه یه همچین نگاهایی از سر دلسوزی نمی کردن. این شکستگی ناخواسته که توی ماه آخر سالی از انجام خیلی کارام جلوگیری کرد، اصلا زمان خوبی اتفاق نیفتاد و فقط اندر وصفش می تونم بگم  " درد پایی کشیده ام که مپرس.... "

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه هشتم اسفند 1388  |
 
 
بالا